فصل اول

بهار

در زمانه ی من (یعنی وقتی جوان بودم) فرا رسیدن بهار به این شکل نبود.

آن وقت ها ناچار نبودیم عزیمت دروغین و بعد بازگشتن و دوباره از سرگیری زمستان را درست هنگامی که صحنه به تمامی برای خیال انگیزی تازه ی بهار مهیا شده بود، تحمل کنیم.

در زمانه من هر چیز قاعده ای داشت.

رَمبو۱ می توانست بنویسد:

«سوسن نوید بهارم می دهد…»

و پس از آن دیگر به روشن کردن اجاق نیازی نبود.

نه این که امروز بازیگرانِ این صحنه نقش خود را نمی‌دانند، بلکه آن را بی‌هنگام بازی می‌کنند. ده، پانزده سالی‌ست که ورودِ بهار، کم‌رمق و بی‌جلوه بوده است. تو می‌خواهی در اجرای قطعهٔ آغازینِ این کنسرتِ پُرشکوه شرکت کنی، اما گویی هیچ چیز آماده نیست:

از میان برگ‌های ظریفِ سبز، یخ‌باد سرد می‌وزد. درختانِ میوه، پیش از موعد گل داده‌اند، و اکنون، بیهوده چشم‌انتظار اذنِ آسمانی و نسیم‌های گرم‌اند. زنبورها اما هنوز کِرِختند و باروری مُختل.

تو می گویی پس حتماً نمایش به وقت دیگری موکول شده و دوباره خود را در تأملات و مطالعه غرق می کنی. اما نه! نمایش مثل‌همیشه آغاز شده و وقتی موقع چشم برداشتن از کتاب بیرون را تماشا می کنی، دلتنگ می شوی وقتی که می بینی سبزینه ناشکیبا، بی نگرانی از عقب ماندن دیگر اعضای ارکستر، به راه خود می‌رود.

در زمانهٔ من، زمستان پاورچین و قدم‌به‌قدم عقب می‌نشست. سرانجام، آخرین زمزمه‌هایش را به پایان می‌برد،

و تو دیگر می‌توانستی روی خورشید حساب کنی. شیرهٔ گیاه بی‌واهمه جاری می‌شد و جوانه‌های آماس‌کرده می‌شکفتند.

حتی آن‌وقت هم، اندکی تأخیر در آمدن بهار پذیرفتنی بود؛ اما نه این‌که دیگر آن‌قدر حاشیه برود و در کش‌و‌قوس با هوای بد، چنان سهولت و لطافتش را از دست بدهد که دیگر قابل بازشناختن نباشد.

و در نتیجه دوباره امسال هم (و من دقیقاً می‌دانم چه خواهد شد)، تابستان بی‌مقدمه و ناگهان فرا خواهد رسید،

چنان‌که انگار، بی‌واسطه به زمستان پیوسته است.

البته امسال دست کم قبل از این که دوباره با باد شمال و آسمان دلگیر پاریس ملاقات کنم، ویرانه های زیبای المپیا را، نیمه پنهان زیر انبوه گل ها، پشت سر گذاشته بودم.

پس از ترک حسرت آلود یونان، از یوگسلاوی گذشتم که در تب رنگ های صورتی و سفید گرفتار بود. یاس های وحشی، درختان میوه- گیلاس یا گلابی- که از سپیدی بر خود می‌لرزیدند، و اینجا و آنجا افشانه های ظریف و گلرنگِ هلو، همه بسیار زیباتر از آنچه در خاطر داشتم، مرا غرق تحسین می کردند.

و سپس، بر کنارهٔ آب، گلی زردرنگ به بلندی گل اسفودلوس۲، که هنوز نمی‌شناختم و دلم می‌خواست نامش را بدانم.

تصویر بهار، با تداخل لایه‌لایهٔ خاطرات بسیار شکل می‌گیرد. به خاطره های قدیمی‌ترم، اکنون تصاویر دیگری افزوده شده است:

باغ‌های عمومیِ شگفت‌انگیزِ آتن، کوچه‌ای که درختان ارغوان، بر آن طاقی سبز افراشته بودند، و فضایی فراخ که سراسر با خوشه‌های معطر گل ویستریا پوشیده شده بود.

آن‌جا، روی نیمکت‌های بی‌شمار، یک ملتِ بلاتکلیف، می‌آمدند تا به آواز پرندگان گوش دهند و برای ساعتی هم‌ شده، اشغالِ آلبانی را از یاد ببرند۳.

من به خاطر ندارم که در خردسالی خیلی به بهار حساس بوده باشم. فکر می کنم کودک کوچک که همه چیز برایش تازه و نو می نماید از معجزه ها چندان شگفت زده نمی شود.

بهارِ زندگی، در حقیقت، با نوجوانی آغاز می‌شود—وقتی دل، هم‌زمان از عشقی مبهم و تصمیم‌هایی فضیلت‌جویانه سرشار است و تن، از خواهش‌هایی بی‌قرار. تنها آنگاه است که انسان، همان‌گونه که در درون خود احساسش می‌کند، معجزه‌ی موجِ بهار را درمی‌یابد.

آری، برای آن‌که جانِ بهار را دریابی، باید با او همدست باشی، و خود نیز وارد بازی‌اش شوی. این گونه است که نوجوان ناگهان از شنیدن آواز یک توکای سیاه در سحرگاه بر خود می لرزد (در خیابان کومای۴، جایی که آن وقت ها با مادرم در آن زندگی می کردم، پنجره اتاقم رو به باغی دور و دراز گشوده می شد) . او ز افشای راز تپنده اش خجل می شود و سپس به وجد می آید.

تمام‌ شهر در خواب است و تنها اوست که می تواند بشنود. این رازی است تنها بین نوجوان و توکای سیاه. و هنگامی که نوبت بیدار شدن آدمی فرا می رسد، پرنده سکوت می کند.

(کمی بعدتر، تعطیلات عید پاک را در کالوادوس۵ گذراندم...)

هر آن‌کس که پیش از سپیده‌دم از خواب برنخاسته باشد، از آن همه لرزش‌های ریز، خش‌خش‌های مردد و زمزمه‌ هایی که به هنگام بهار به نرمی در دل بیشه ها می لغزند، بی خبر است.

نوجوانِ پرشور که بی‌قراری‌ای ناشناس درونش را می‌سوزاند،

بستر داغ خود را ترک می‌گوید تا در پی کلیدِ رازی پنهان برآید.

این ساعت هنگامی است که آسمانِ مشرق، آرام آرام رنگ می‌بازد. همچون زندانی‌ای در حال فرار، از اتاقش بیرون می‌خزد، در راهرویی که هنوز در تاریکی فرورفته، کورمال کورمال به پیش می‌رود. پله‌ها را بی‌صدا پایین می‌آید و با دقت، آن پله را که می‌داند از گامش خواهد نالید، رد می کند— از بیم آن‌که مادرش را بیدار کند. ضامن‌های درِ اصلی را می‌کِشد، در را می‌گشاید. و اینک، تنها، زیر آسمان پهناور، شیدا و سرمست از شادمانی، می‌جهد، چون رقاصی سبک‌بال. گامش، آنگاه که از حیاط می‌گذرد، چنان سبک است که صدای سنگریزه ها را هم در نمی آورد. به‌سوی کوره‌راهِ جنگل می‌دود، در آن قدم می‌گذارد. صورتش را به شبنمی می‌سپارد که شاخه‌ها بر او می‌ تکانند. با جانوران هم‌ راز است؛ آهوان نمی‌گریزند؛ سنجاب پشت درخت پنهان می‌شود، اما نه از بیم، بلکه برای بازی.

تا لبِ جنگل پیش می‌رود، و در کشتزار های مرطوب، خرگوش نر و جفتش را در خلوتِ بازی‌های عاشقانه‌ شان غافلگیر می کند. آنگاه که سرمست از شعف و شوریدگی به خانه بازمی‌گردد—جایی که پدر و مادرش هنوز در خواب‌اند—

از دور، صدای ناقوسِ سپیده دمان را می‌شنود.

از آن پس، دشت‌های مراکش را دیده‌ام، در تلألو رنگهای متغیر، آراسته به گل‌های همیشه‌بهارِ نارنجی، نیلوفرهای آبی رنگِ کوچک و گل های خندان بی شمار.

و دیده‌ام، در زیر نخل‌های قنطره۶، درختان زردآلوی سفیدپوش از شکوفه‌ها را، در پناهِ نخل‌های بلند، که آوازِ زنبورهای عسل را زیر لب زمزمه می کردند، و خود، سایه‌بانِ جوزارها بودند.

و دیده‌ام گورستانِ بلیده۷ را (که افسوس امروز چیزی‌جز یک پادگانی نظامی نیست) وقتی که آکنده از گل‌های رز بود و بیشه‌های مقدسش، سرشار از آواز پرندگان. من در دوران نقاهت از بیماری به آن‌جا می‌ رفتم، و حس‌می‌کردم که طبیعت، همانگونه که درون من، بالاخره از رخوت زمستانی بیدار می شود.

دیده‌ام دشت‌های لومباردی را، با نخستین لبخند مرددشان، چون دلداده‌ای خجول.

و دیده‌ام رم و فلورانس را، غرق در دسته‌های گل.

چند سال پیش، بر فراز فلات‌های یخ‌زده‌ی آلپ، خواستم نخستین لرزش های زندگی بر تن طبیعت را، در پاسخ به نوازشِ های عاشقانه‌ی خورشید،‌ غافلگیر کنم. اما زودتر از موعد رسیدم. بر چمن‌های کوتاه، ذوب برف‌ها دریاچه‌هایی کوچک پدید آورده بود که در آن‌ها تصویرِ کاج‌های عبوس ومَلَز۸های لخت و اسکلت‌ نما باز می تابید.‌ بوته‌های خلنگ اُخرایی‌رنگ گویی تسلیم مرگ بودند. هیچ چیز آماده نبود؛ طبیعت هنوز در قهر و خاموشی بود.

گویی بر صحنه‌ی تئاتری ایستاده بودم، در فاصله‌ی میان دو پرده، وقتی که صحنه را برای تغییر دکور آماده می‌کنند. انگار، بدون اجازه، نظاره‌گر بودم آنچه را که پس از فرو افتادن پرده، در انتظار زنگ آغاز پرده‌ی بعدی، از دید تماشاگران پنهان می‌ماند.

انگار ردی از سبزینهٔ پوسیده، نیمه‌خشک از زمستان، بر زمین باقی مانده بود — چون کهنه حصیری ازهم‌گسسته، افتاده در کف اتاقی در میانهٔ اسباب‌کشی. و آن توده‌‌ی زنگاری و فروپاشیده از سرخس‌های سال پیش که بی‌اختیار مرا به یاد آن پارچه‌های زمختِ ساییدن سنگ‌فرش‌ها می‌انداخت. همان‌ها که اگر درست به یاد داشته باشم، به آن «سرپی‌یر» می‌گویند.

دیگر قصد داشتم به ناحیه‌ی دلپذیرتری برگردم که ناگهان، حین بالا رفتن از تپه‌ای کوچک و همینطور که جنگلِ خفته را‌پشت سر‌می‌گذاشتم، در فضای بازی که هنوز جا‌به‌جا توده‌هایی از برف بر زمین آن مانده بود، به دسته‌ای کوچک از کروکوس‌۹های سفید برخوردم، ابریشمین و ظریف، که نتوانسته بودند بی‌تابی‌شان را فرو بنشانند و با همهٔ شکنندگی‌شان، دل به خطر زده، از دل فرش ضخیم خزه‌ها سر برآورده بودند.

می‌توانستم از شدتِ ظرافتش گریه کنم؛ چرا که هیچ گواهی بر عشق و زندگی، تکاندهندهتر از آن نیست که در احاطهٔ مرگ پدیدار شود.

به همین‌سان است که گل‌های جالیزِ بی قواره با رنگ یاسی پریده رنگ، در شن‌های خاموش و متروک بیابان، جلوه‌ای شگفت آور و غیر منتظره از زیبایی به خود می گیرند.

و نیز، در اُلمپیا، که این واپسین بهار در میان ویرانه‌ها می شکفت.

به یاد دارم.. آن‌سوی تُقورت۱۰ بود. از میان تپه‌های خشک شنی، مدت‌ طولانی سوار بر اسب راندیم تا به دهکده‌ای فقیر رسیدیم، متشکل از چند خانهٔ کوتاه، به رنگ خاک و شن، و به ظاهر بی اعتنا به فصل‌ها.

آن چند عرب بادیه نشین که آنجا، در زاویه‌ای گرد آمده بودند، گویی بهره‌شان از زندگی چیزی جز رنج و تهیدستی نبود. بی‌گمان زاهدانی گوشه‌نشین بودند که دیگر، جز با خداوند، پیوندی با جهان نداشتند.

یکی از آن زاهدان، ما را به حیاطی کوچک و اندرونی برد. بی‌سایه و بی‌طراوت. اما در میانه‌اش، درختچه‌ای بسیار ظریف به لطف مراقبت‌هایی پیوسته و پرمهر، زنده مانده بود — درختچه‌ای که بهار، در دل آن‌ برهوت، به شکفتنش می‌خواند.

به یاد دارم لبخندِ مهرآمیزِ آن عرب را، وقتی که به چند گُلِ خوش‌عطرش اشاره کرد و تنها گفت: یاسمن!

و چشمان‌ما از اشک پر شد.

بله، از همین خاطرات پراکنده و کنار هم‌نشسته است که تصویر خیالین بهار را در ذهن خود می‌سازم و این خود، دلیلِ دیگری است که در نخستین روزهای دل‌انگیزِ بهار، قرارم را می‌رباید:

می‌خواهم موجِ بهار را در همه‌جا، به‌یک‌باره تماشا کنم.

و برای همین است که هیچ‌جا آرام نمی‌گیرم — نه در زیباترین باغِ دنیا، و نه در همان باغچهٔ کوچکِ خودم در کوورویل۱۱، آن‌ جا که با هر گل اُلفتی شخصی داشتم.

همین‌که هوا اندکی گرم، و آسمان آبی می‌شود، دلم می‌خواهد به درونِ طبیعت تبخیر شوم — با نسیمی که می‌گذرد، بُرده شوم،

شناور، بی‌هیچ بستگی،

به این‌سو و آن‌سو.

آه... از این‌که باید در جایی بود و نمی توان در همه‌جا،

و باید کسی بود، و نمی توان همه کس شد.

***

بهار، فصلِ شدن است — فصلِ آمادگی و امید.

همیشه، غنچه‌ سرشار از وعده را به شکفتگی گل ترجیح داده‌ام، اشتیاق را به تملک، پوییدن را به رسیدن و نوجوانی را به پختگی.

نه این‌که تابستان نومیدکننده باشد؛ اما فصلی‌ست در اوج، که ناگزیر در افول پایان خواهد یافت. ویکتور هوگو گفته

«تابستان، فصل آشیانههاست»

و بهار، فصل دلدادگی‌ها.

اگر گل به ساقه‌اش بسته نبود، با دیدن انسان می‌گریخت — چنان‌که پرنده یا حشره می‌گریزد. چرا که سرشت انسان در زمین، دست‌کم تا زمانی که رسالتش را بهتر درنیافته، این بوده است: رنجاندن و ترساندنِ آن‌چه را که بهره ای در اهلی کردنش نمی‌بیند.

انسان در مهار آن‌چه می‌تواند از آن بهره بگیرد، چیره‌دست است و دریغا که اغلب، به طمع منفعتی مادی، در به بند کشیدنِ شادی، در پیرامون خود هم‌، به همان اندازه مهارت دارد. باغ‌هایی که می‌آفریند، زیبا هستند اما می‌توانستند بسی زیباتر باشند.

او غالباً ویران می‌کند،

می‌آلاید،

و رشتهٔ هماهنگی را از هم می‌گسلد.

اگر ذکاوتِ انسان، در راهِ پاسداشتِ آن‌چه نادر و نفیس است، که تقریباً همیشه، همان لطیف‌ترین و آسیب‌پذیرترین‌هاست، به‌کار می‌رفت؛ و اگر بیش از آن‌که شادیِ دیگری را قربانی کند تا سلطه‌اش را استوارتر سازد، دل در گرو شکوفایی‌اش می‌داشت — چه بسا چهرهٔ جهان دگرگون می‌شد.

اما این خیزشِ شادمانه که هر بهار نویدش را می‌دهد، به همان اندازه فریبنده است که کمال تابستان. ما تنها برگزیدگان را می‌بینیم — و آنان، در برابر انبوهِ ناکامان، کنار‌زده‌شدگان، و آنانی که به شادی نرسیدند، اقلیتی بیش نیستند.

داروین، تصویری تکان‌دهنده ترسیم می‌کند از آن میدانِ نبردی که حتی در کوچک‌ترین قطعه‌ای از زمین نیز برقرار است — جایی که هرآن‌چه زنده است، ناگزیر وارد رقابت می‌شود و برای بقا، با خشونت و به ناچار می‌جنگد؛

برای لذت،

برای عشق.

در دنیای گیاهان نیز، نیرومندها و آن‌ها که بهرهٔ بیشتری یافته‌اند، ضعیف‌ترها را کنار می‌زنند و خفه می‌کنند و شیرهٔ جان، هوا و جایگاهی را که نیازشان به شادی به‌حق می‌توانست آرزو کند، از آن‌ها می‌ربایند. تا وقتی که با دقت بر آنها خم نشویم، شکست‌خوردگان را نمی‌بینیم —

تنها پیروزمندان را.

و اگر سراسرِ زمین، در بهار، به‌سانِ سرودی عظیم از شادی به گوش می‌رسد، از آن‌روست که ما به فریادِ «وای بر مغلوبان»۱۲ ناشنواییم.

حتی بر روی یک گیاه، بر روی یک درخت، چه بسیار جوانه‌های خفته‌ای که هرگز بیدار نخواهند شد! چه بسیار غنچه‌هایی که هرگز نخواهند شکفت، چه بسیار گل‌های نازایی که تلاش‌شان برای بهره‌بردن از شیرهٔ کافی (شیره‌ای که همسایه‌ای حریص‌تر، یا نشسته در جایِ بهتر، آن را می‌رباید)

بی‌ثمر می‌ماند.

گاه در باغ‌ها و بوستان‌های ما، باغبان با دستی کارآزموده در این تراژدی‌های خاموش دخالت می‌کند؛ برای پروراندن گلی درشت‌تر یا میوه‌ای بزرگ‌تر، بی آن‌که تردیدی به دل راه دهد، یکی از دو جوانه‌ی همزاد را قربانی می‌کند.

در قلمرو جانوران، ما جفت‌های کامیاب را به تماشا می‌نشینیم؛ آن‌هایی که رانده شده‌اند، یا زخم خورده‌اند، پنهان می‌شوند. از برخی گونه‌ها می‌دانیم که تنها یکی از هر صد حشره به وصال می‌رسد؛ و در گونه‌هایی دیگر، یکی از هر هزار. گاه حتی تنها یک نر، با حسادتی تمام، حقوق انحصاری‌اش را بر سراسر یک حرم‌سرای کامل اعمال می‌کند؛ وای به حال دیگر نرهایی که نزدیک شوند — وگرنه وای به حال خودش.

و از گونه‌ای تا گونه‌ی دیگر، حتی اگر یکی برای ادامه‌ی بقا، دیگری را طعمه نسازد، رقابت‌های مرگبار همچنان نوعی تعادل ستیزه‌جویانه را حفظ می‌کنند؛ تعادلی لرزان در دلِ نبردی بی‌پایان برای قلمرو و غذا. تصویر خوشبختی تنها از رهگذر حذف تقریباً آنیِ ناتوانان و ضعیفان است که حاصل می شود.

طبیعت، چونان عمل می‌کند که برخی قبایل اقیانوسیه،‌ آن‌گونه که روایت کرده‌اند که در روزهای خاص جشن، بیماران و پیران را بر شاخه‌های درختی می‌نشانند، سپس درخت را می‌تکانند و آنانی را که توان نگه‌داشتن خود ندارند، از آن می‌افکنند و قربانی می‌کنند. و آنگاه، مسافر بی‌خبر از راه رسیده، بی‌تردید مجذوب شور و شادابی جمعیتی می‌شود که از تکان درخت جان به‌در برده‌اند!

البته، بی‌احتیاطی خواهد بود اگر بخواهیم از این مشاهدات، هیچ آموزه‌ای بیرون بکشیم. و به‌راستی، من نیز در اینجا از موضع یک واعظ اخلاق‌ سخن نمی‌گویم. من از آن دسته کسانی نیستم که همواره و همه‌جا در پی درس و پند می‌گردند و می‌یابند، بی‌آن‌که از این رهگذر چندان خردمندتر شوند.

من همچنین از آن‌هایی هم نیستم که می‌گویند:

«رؤیای تابستانهایی بیپایان را در سر دارم»۱۳.

و گمان می‌کنم بهتر آن است که تا آنجا که‌ میسر است با آن‌چه که هست بسازم. من در دگرگونی، لطف و لذتی می‌یابم بیش از آن‌چه در تداوم هست.

تابستان همیشگیِ نواحی استوایی از این رو ملال‌آور است که فرصت نوزایی بهار را از میان می‌برد. چنان‌که سنت‌آمانت، با لطافتی دلپذیر، می‌گوید:

در همان روز، پرتقال هم شکوفه میزند و هم میرسد،

و در آن سرزمین، در تمام ماههای سال،

بهار و تابستان را میتوان در پاییز درآمیخته دید۱۴

چنان است که آدم هیچ‌وقت نمی‌داند دقیقاً در چه فصلی‌ست.

من اما فصل‌های کاملاً متمایز را دوست دارم، و مراقبم که یکی را با دیگری قاطی نکنم. در میان گل‌ها که هستم، میوه‌ها را از یاد می‌برم و فلسفه بافی های ذهنی را برای زمستان کنار می‌گذارم.

یادداشت‌ها

  1. ۱.آرتور رمبو، شاعر انقلابی و تاثیرگذار فرانسوی، پس از دوره‌ای کوتاه اما درخشان از شاعری، از دنیای ادبیات کناره گرفت. در سال‌های پایانی عمر، به‌دلیل سرطان استخوان پایش را از دست داد و در ۳۷ سالگی در مارسی درگذشت (توضیح مترجم).
  2. ۲.اسفودلوس (Asphodel) نام گلی است از تیرهٔ نرگسیان، با قامت کشیده و گل های اغلب سفید یا زرد، که در اسطوره‌های یونانی نمادی از مرز میان زندگی و مرگ است (توضیح مترجم).
  3. ۳.در آوریل ۱۹۳۹، ایتالیا به رهبری موسولینی، آلبانی را اشغال کرد این اشغال، سرآغازی برای تهاجم ایتالیا به یونان در اکتبر ۱۹۴۰ از مسیر آلبانی بود (توضیح مترجم).
  4. ۴.خیابانی کوچک و باریک و آرام در محلهٔ هفتم پاریس است. هنوز هم در یک سوی آن بلوک‌های مسکونی و در سرتاسر سوی دیگرش، فضای سبزی آرام، طولانی و چشم‌نواز امتداد دارد؛ گویی ادامه‌ای از همان باغی که ژید از آن یاد می‌کند (توضیح مترجم).
  5. ۵.کالوادوس (Calvados) نام یکی از شهرستان‌های منطقهٔ نورماندی در شمال فرانسه است (توضیح مترجم).
  6. ۶.قنطره: شهری در جنوب شرق الجزایر، در دره‌ای کوهستانی، معروف به «دروازه صحرا» (توضیح مترجم).
  7. ۷.بلیده: شهری در شمال الجزایر (توضیح مترجم).
  8. ۸.مِلِز درختی کوهستانی از خانوادهٔ کاج‌سانان که برخلاف بیشتر کاج‌ها، برگ‌ریز است؛ در پاییز، سوزن‌های نازکش زرد می‌شوند و فرو‌می‌ریزند (توضیح مترجم).
  9. ۹.گیاهی پیازی از خانوادهٔ زنبقیان، با گل‌های کوچک، جامی‌شکل و لطیف که در پایان زمستان یا آغاز بهار می‌روید. هم خانواده با زعفران است و از نظر شکل ظاهری با آن شباهت دارد، با این تفاوت که در گونه،ای که اینجا بدان‌اشاره شده گل‌ها کاملاً سفیدرنگ‌اند (توضیح مترجم).
  10. ۱۰.تقُّرت (Touggourt) شهری است در جنوب شرقی الجزایر، در حاشیه شمالی صحرای بزرگ آفریقا (توضیح مترجم).
  11. ۱۱.روستایی کوچک در منطقهٔ کالوادوس، در نورماندی فرانسه است، جایی که آندره ژید خانه‌ای روستایی داشت و سال‌های بسیاری از عمرش را در آن گذراند (توضیح مترجم).
  12. ۱۲.عبارت لاتین «Vae victis» به‌معنای «وای بر مغلوبان» یا «وای بر شکست‌خوردگان» است. این جمله تاریخی به فرمانده گالی، برنوس، نسبت داده می‌شود که در سال ۳۹۰ پیش از میلاد، پس از تسخیر رم، آن را بر زبان آورد. زمانی که رومیان برای پرداخت باج به گالی‌ها اعتراض کردند، برنوس شمشیر خود را بر ترازو انداخت و گفت: «Vae victis!» این عبارت به‌طور نمادین بیانگر این است که شکست‌خوردگان در جنگ یا رقابت، در معرض ظلم و بی‌عدالتی پیروزمندان قرار دارند و نمی‌توانند انتظار رحم یا انصاف داشته باشند ([توضیح مترجم).
  13. ۱۳.اشاره به شعری از رنه-فرانسوا سولی-پرودوم شاعر فرانسوی و برنده نخستین‌جایزه نوبل ادبیات (توضیح‌ مترجم).
  14. ۱۴.سنت آمان (Saint-Amant)، شاعر قرن هفدهم فرانسه، یکی از چهره‌های شاخص مکتب باروک است. شعر حاضر، برگرفته از قطعه‌ای با عنوان Solitude (خلوت) است که در آن، شاعر با نگاهی تأملی به زندگی در سرزمین‌های گرمسیری می‌نگرد (توضیح مترجم).