فصل دوم
جوانی
سال گذشته، وقتی به دیدار ژان شلومبِرژِه۱ رفته بودم (همسایه خانهٔ روستاییام در آن سالهایی که در کالوادوس به اصطلاح «مَلّاک» بودم) دوباره به لا روک سر زدم؛ همانجایی که بخشی طولانی و نیکو از کودکیام را، چنانکه جای دیگری نیز گفتهام، در آن گذراندهام.
اکنون آن مِلک سراسر با سیمخاردار محصور شده است. در برابر این منظره، گویی روح یک کمونیست در من جان میگیرد۲. هرگز روحیهی یک مالک را نداشتهام، و واژهی «مالک» بهخودیخود، برایم هم مضحک و هم نفرتانگیز است. دانستن حدود دقیق این مِلک که در سنین جوانی از مادرم به ارث برده بودم، معذبم می کرد؛ یا بهتر بگویم، از دانستنش سر باز میزدم — نه برای آنکه بتوانم خیال کنم بیش از آنچه بود، در اختیار دارم، بلکه دقیقاً برعکس: تا خود را از این اندیشه برهانم که آن همه چیزهایی که اینجا دوست میداشتم، بهطور شخصی و انحصاری، «متعلق به من» باشد.
هنگام غروب بر دامنهٔ تپه ای مینشستم که چشماندازِ اطراف بوکاژ۳ از آن پیدا بود—پستی و بلندیهای سبزپوش، دسته های درختان، بیشه زارها، و مسیر آن رودخانهٔ کوچک که اغلب زیر علفهای بلند اِپیلوب و درختان توسکا و فندق از نظر پنهان بود. همهٔ اینها میتوانست از آنِ من نباشد، بیآنکه ذرهای از زیباییشان کاسته شود.
همینطور در اندیشههای خود غوطهور میماندم، بیآن که مسئولیتی نسبت به این چشمانداز زیبا احساس کنم؛ و او نیز تعهدی نسبت به من نداشت.
در سال ۱۸۹۶، در یکی از روزهای خوش تعطیلات، خبری که روبیده شادمان و پیروزمندانه برایم آورد، چون فاجعهای بر سرم خراب شد: به لطف پیگیری های مشتاقانه او، مرا بهتازگی به عنوان شهردار انتخاب کرده بودند.
او مدتی طولانی این نقشه را در سر پرورانده بود—و ناگفته پیداست که بدون اطلاعِ من. اما پیش از هر چیز، باید صبر میکرد تا من به سن قانونی برسم و شهرداری که قرار بود جای او را بگیرم، کنار برود. شهردار درست در همان سالی که من وارد بیستوپنجمین سال زندگیام شدم، درگذشت. روبیده، که پیشتر همزمان وظایف دوگانه سرایدار و مباشر املاک را بر عهده داشت، در پی آن بود که به سمت معاونت شهرداری هم منصوب شود—سمتی که به زعم او چنین خدمت بزرگی به دهکده و به اربابش، می بایست او را بهطور طبیعی سزاوار آن میساخت.
او روی بیمیلیِ ذاتی من به فرمان راندن حساب کرده بود، و کاملاً بجا میپنداشت که نرمی خُلق و سن و سال کمِ من، برای او، تسلط کامل را تضمین خواهد کرد.
روبیده، که در زمان حیات مادرم نیز عملاً زمام همه امور را در دست داشت—و پس از مادرم، او را هم در کنار مِلک به ارث برده بودم—کم میاندیشید، بسیار سخن میگفت، و دیگران را تنها با سنگِ خود میسنجید. منش او را تنها منفعتطلبی و پایبندی به ظواهر آداب و رسوم شکل میداد. هنگامی که میخواستم مرد علیلی را که با زحمت در کنار جاده راه میرفت، سوار کالسکهای کنم که ما را به بازار لیزیو۴ میبرد، میگفت «اوه، آقا! این کار پسندیده نیست» و برای اینکه زودتر از او بگذریم، تازیانهای بر اسب فرود می آمد تا به تاخت بیفتد. افزون بر این، درستکاریاش هم نیمبند بود اما در حفظ ظاهر مهارت داشت و بهخوبی میدانست چگونه پشت به اصطلاح «رویههای مرسوم» پنهان شود، اگر بر حسب اتفاق میخواستم حسابهایش را بررسی کنم.
او به نظر با همه خوب کنار می آمد— و صد البته به هزینه من. شاید از همین رو بود که شش مزرعه و زمینهای جنگلیِ ملکِ لا روک، که در چند دهکده گسترده بود، هیچگاه چیزی جز دردسر برای من نداشت.
تازه ازدواج کرده بودم. خوب به یاد دارم که در یکی از باغراهها، میان همسرم و دوستم اوژن روآر قدم میزدیم؛ دوستی به جد دلسپرده به سیاست و به همان اندازه آگاه به مسائل روز که من بیاعتنا. بیدرنگ شروع کرد به برشمردن مزایایی که این انتخاب [بهعنوان شهردار] برایم بههمراه داشت. از شهرداری تا شورای ایالتی تنها یک گام فاصله بود؛ و از آنجا تا مجلس نمایندگان، تنها یک گام دیگر... مسیر پیشرفتم مشخص شده بود. روبیده، که از درهم رفتن چهرهام شگفتزده شده بود، این اظهارات را تأیید میکرد. اما اِمْ۵، سکوت اختیار کرد چراکه بهتر از هر کسی دلیل اندوه ناگهانیام را میفهمید: تمام طبیعت اطراف پیش چشمانم رنگ باخته بود.
از این پس، پیچیدگیِ روابط مصلحت جویانه، ناگزیر مانعی بر سر راه نگاه بیغرض من میشد، و عشق من به این سرزمین دیگر افلاطونی نمیماند. گویی از هم اکنون بار خُرد کننده دغدغههای مسئولیت تازه را حس میکردم و دیگر مجالی برای رؤیاپردازیها و ژرف اندیشی حین قدمزدن ها باقی نمیماند. با اینهمه، حتی خود اِم هم بر این باور بود که نمیتوانستم از پذیرش این مسئولیت شانه خالی کنم. به نظر او پای منافع همه در میان بود. چون مرا خوب میشناخت و میدانست که اگر شهردار شوم، به کار نیمبند راضی نمیشوم، چرا که هیچ چیز را سرسری نمیگیرم. بنابراین پذیرفتم.
و آنها که مرا بیاعتنا به امور عمومی میپندارند، بی شک نمیتوانند تصور کنند چه شور و جدیتی در انجام وظایف بسیار پرمشغلهام به خرج میدادم.
یکی از نخستین اقداماتم، فرستادن زنی الکلی به آسایشگاه «بُن-سوُوُر» در کان۶ بود.
الکل به شکلی پنهان و موذیانه ناحیه را ویران میکرد. بسیار بیش از آنچه آمارهای رسمی اجازهی افشای آن را میدادند. این آمار تنها مصرف ثبتشده در فروشگاههای مجاز را در بر میگرفت. اما در کنار آن، فروش پنهانی و مهارناپذیر توسط کشاورزانی که در خانه خود الکل میساختند، بیوقفه جریان داشت.
از وقتی که کارخانهها هر روز شیر نواحی روستایی را می مکیدند و لبنیاتیهای کوچک عاطل مانده بودند، حتی زنان هم بسیار بیشتر از گذشته الکل مینوشیدند. در واقع، تقریباً تمام اهالی ناحیهام کموبیش الکلی بودند.
در میان این کشاورزان تنومند که بعضاً شمایلی غولآسا داشتند، ظاهر بالنسبه ظریف من، نمونه خوبی برای تشویق به پرهیز از الکل نبود.
اما با این حال، میتوانم به یکی از موفقیتهایم ببالَم: ترک الکل توسط گوره، شوهر همان زنی که بستریاش کرده بودیم.
وقتی او را در سفر به کان برای ملاقات همسرش - که مجدداً دچار هذیان خمری۷ شده بود - همراهی میکردم، تصمیم گرفتم عمیقاً بترسانمش. از او خواستم زبانش را بیرون بیاورد، لبهایش را بالا زدم، پلکهایش را معاینه کردم، واکنشهای عصبیاش و سرعت جمع شدن شستش را سنجیدم و آن ها را «نشانههایی قطعی و بسیار نگرانکننده» خواندم. و در نهایت با لحنی متخصصمآب اعلام کردم - و روبیده هم حین هدایت درشکه با تمسخر تأیید می کرد- که «دوستِ بیچارهام، اگر همینطور ادامه بدهی، تا سه ماه دیگر به وضعیت همسرت دچار می شوی. شاید هم کمتر... اگر از همین فردا دست نکشی.»
روبیده، آن موقع بدبین بود اما بعدها خودش به من گفت که از همان روز، گوره کاملاً اصلاح شده بود.
بزرگترین خدمت روبیده به من این بود که همیشه هر یک از کارکنان را دوباره از نو به من معرفی می کرد. او بهخوبی از آن ناتوانی آگاه بود که در تمام زندگی، بازیهای عجیب با من کرده و موجب شده بود آزاردهندهترین اشتباهات را مرتکب شوم: ناتوانیم در به خاطرسپاری آدمها. همین بود که باعث میشد هنگام برخورد با دیگران حالتی مردد داشته باشم، حالتی که غالباً بهاشتباه به حساب غرور، تحقیر یا بیاعتنایی گذاشته میشد؛ چرا که کسی که او را به جا نمی آوریم، حتی پس از توضیح، بهسختی مجاب می شود که این امر صادقانه و بی غرض بوده است.
خوشبختانه، شمار کارکنانم زیاد نبود. گویی فرانسه، برای آزمون توانمندیم، کوچکترین ناحیهاش را برای جوانترین شهردار خود کنار گذاشته بود. و جمعیت اندک آن هم، هر ساله کمتر میشد، چراکه مرگومیر از تولد پیشی گرفته بود.
اکنون در یکی از مولّد ترین نواحی فرانسه زندگی میکنم، جایی که برای معرفی یک خانواده بهعنوان نامزد دریافت کمک هزینه کُنیاک۸، با فراوانی گزینهها روبهرو هستم؛ اما در لا روک، بیشتر خانهها بیفرزند بودند.
نمی بایست آن ناحیه را به عنوان یک روستا تصور کرد؛ یا مثلاً دسته ای از خانهها به گرد یک کلیسا. فقط مزرعههایی بودند پراکنده در یک ناحیه وسیع که اغلب بیش از یک کیلومتر از هم فاصله داشتند. اما هیچکدام به اندازهی مزرعهی پیِر ب.، که جوانترین زارع من بود، دور افتاده نبود. او پسر همان شهرداری بود که من جانشینش شده بودم. پیِر ب. تازه با دختری محلی و بسیار دوست داشتنی ازدواج کرده بود. همراه این زوج جوان، خدمتکاری چهارده یا پانزده ساله که خواهر زن او بود نیز در مزرعه میزیست. عروس جوان به طور غیر منتظره ای باردار بود که باعث شده بود به این زوج جوان، توجهی ویژه داشته باشم.
خانم پیِر ب. نزدیک وضع حمل بود، که از بخت بد شوهرش برای خرید دام به بازاری نسبتاً دور فراخوانده شد. فقط قرار بود دو روز غیبت کند: کار در اولویت بود. به محض این که پیر ب. خانه را ترک کرد، دردهای زایمان آغاز شد.
عروس جوان به خواهرش گفت: «حس میکنم قرار نیست زایمان آسانی باشد. خیلی درد دارم، اما انگار آنجور که باید باشد نیست. احمقانه نیست که پیِر در چنین شرایطی میبایست رفته باشد؟!»
کمی بعد اضافه کرد:
– «شاید بد نباشد تو به دنبال دکترِ لیزیو بروی. پیِر هم حتماً اعتراضی نخواهد داشت. نترس که مرا تنها بگذاری. هنوز کمی وقت مانده…»
لیزیو دوازده کیلومتر فاصله داشت. دخترک دوید. دکتر تازهکار که جایگزین موقتی پزشک اصلی بود، او را با کالسکهی دوچرخ برگرداند (آن زمان هنوز اتومبیلی در کار نبود). از آنجاییکه دخترک سادهدل اطلاعات لازم را به او نداده بود، پزشک هیچکدام از وسایل لازم برای زایمان سخت را با خود نیاورده بود. علاوه بر این، او اصلاً جراح نبود. درست است که با سرعت هرچه تمام آمده بود و دخترک نیز راه را دویده بود؛ اما از وقتی خواهرش را ترک کرده بود، سه ساعت گذشته و وقتی دکتر بالاخره رسید، شب فرا رسیده بود…
صبح روز بعد، وقتی پیِر ب. از بازار برگشت، از همان ورودی صحنه دلخراش را از میان درِ باز مانده اتاق خواب دید:
روی تختی بههم ریخته و غرق در خون ، همسر جوانش بیجان افتاده بود، با شکم شکافته. و کنار تخت، تودهای از گوشت خونآلود: آنچه از نوزادش باقی مانده بود. در اتاق، آشفتگیای دهشتناک بود؛ روی زمین و میز، ابزارهایی آغشته به خون: چاقو، ساتور، سیخ کباب. انبر جراحی کافی نبوده و ابزارهای آشپزخانه که برای کمک به کار گرفته شده بودند، از وحشت و سردرگمی آن دکتر جوان حکایت داشتند که در آن اتاق نیمهتاریک، تنها و دستپاچه به هر چیزی که دم دستش بود، متوسل شده بود. خدمتکار وحشت زده، از همان ابتدای عمل فرار کرده بود.
خشم من حدّ و حصر نداشت. تصمیم گرفتم به سراغ پزشک بروم و علیه او شکایتی تنظیم کنم. به لیزیو رفتم، اما پیش از رسیدن به خانهاش، کالسکه را نگه داشتم. پیاده شدم. هنوز صحنه را به یاد دارم. خیابان، خانه، و خودم را که قدمزنان به جلو و عقب میرفتم، در حالی که در ذهنم کیفرخواستم را آماده میکردم و میکوشیدم تصور کنم آدم پریشانی را که با او روبهرو خواهم شد. آن پزشک جوان، که میخواستم با این شکایت، آینده شغلیش را تباه کنم. بیگمان نابغهای نبود، اما پسری تقریباً همسنوسال خودم، بیتجربه، که ممکن بود به من بگوید در آن شرایط هولناک، حتی باتجربهترین پزشکان هم نمیتوانستند کاری از پیش ببرند، وقتی هیچ وسیلهای برای نجات وجود نداشت.
همچنان که قدم میزدم، اضطرابش را تصور کردم، تقلا هایش در تاریکی، آشفتگی و یأسَش را، و آن کابوس را چنان زنده دوباره زیستم که در نهایت، باز به کالسکه برگشتم و دیگر دل نداشتم بیش از این مرد نگونبخت را خُرد کنم.
در ماجرای «مولو» پافشاری بیشتری به خرج دادم. تمام آنچه را پیش از این نوشتم، برای آن بود که سرانجام به موضوع مولو برسم.
آه، او را در میان هر جمعی میتوانستم بشناسم. او بهتنهایی کافی بود تا مرا به این ناحیه دلبسته کند. راستش را بخواهید، من تنها از طریق آدمهایش به یک ناحیه دل میبندم. در روستایم، جز منافع حقیر، آزمندی، پنهانکاری و همه شکلهای ابتدایی خودخواهی در آدم ها نمیدیدم؛ جز چهرههایی سرد، طعنهزن یا عبوس؛ جز بدنهایی زمخت و ناهنجار.
مولو ولی از این ناحیه نبود. البته اهل نُرماندی بود، ولی به هیچ یک از آنها شباهت نداشت. چنان نزاکتی در رفتار داشت که به آسانی می توانستم تصور کنم فرزند نامشروع یک ارباب است. روزهای دیگری، دوست داشتم تصور کنم که رگ و ریشه روسی دارد، تا بتوانم شباهت نرمی و مهربانی نگاهش را به یک «موژیک»۹ برای خودم توجیه کنم.
او خط ریش های چکمه ای پرپشت، شبیه مردان کالوادوس داشت. قطعاً خوشچهره نبود اما هیچیک از اجزای صورتش رنگی از زمختی، لجاجت یا فرومایگی نداشت. و مهمتر از این، شیواتر از هر کس دیگری در ناحیهٔ من سخن میگفت.
وقتی من شهردار شدم و توجهم به او جلب شد، کمی بیش از چهل سال داشت. بلافاصله دلبستگی ویژهای به او پیدا کردم. هیچگاه نشد که او را ببینم و گفتوگویی نکنیم. و اغلب مسیرم را عوض میکردم تا وقتی مشغول کار بود ببینمش.
مولو یک کارگر ساده بود، و به اصطلاح یک «مرد کارِ گِل۱۰» و روبیده او را برای سختترین کارها به خدمت میگرفت. نصب و نگهداری زهکشیها از تخصصهایش بود. روبیده، مادرم را قانع کرده بود که چند چراگاه شیبدار را زهکشی کنند، جایی که بهخاطر جنس زمین، آب بهدرستی تخلیه نمیشد و علفزار کمکم جای خود را به جگن، علف دماسبی و نی میداد. اگر زهکشیها بد نصب می شدند (خیلی همسطح با زمین و یا زیادی باریک) به سرعت گرفتار ریشهها میشدند؛ نوعی گیاه زیرزمینی، نمیدانم چه، که همچون گیسویی نمدین درون لولهها میخزید و آنها را میبست. برای باز کردنشان، میلههای فلزی بلندی را به درون لولهها فرو میکردند؛ اما این میلهها خیلی زود به مانعی برخورد میکردند، و با اندکی فشار بیشتر، لوله میشکست. در این صورت می بایست زمین را میشکافتند، زهکشها را بیرون میآوردند، و لولهها را تمیز یا عوض میکردند. این کار چندین روز طول میکشید و هر شش ماه یکبار، باید از نو تکرار میشد.
بسیار هزینهبر بود و هیچ بهبودی هم در حال مرتع ایجاد نمیکرد. اما برای من جالب توجه بود، چرا که سعی داشتم تشخیص دهم که ریشههای کدام گیاهان میتوانند چنین رشد شگفتانگیزی داشته باشند— ریشههایی که مولو در دسته های بزرگ از لوله ها بیرون میکشید.
او را بهخاطر دارم؛ دراز کشیده بر زمینی که به اسفنجی اشباع شده از آب میمانست، صورتش نیمهپنهان زیر بوتههای نی، خیس و گلآلود، در حال پیشراندن میلهای فلزی…
– میدانید، آقا، این زهکشیها نه برای شما سودی دارد، نه برای مرتع.
و همیشه هم باید از نو انجامشان داد. دامها که روی آن راه میروند، اتصالات را شُل می کنند و لولهها را میشکنند. از هر ده لوله، ششتایش باید تعویض شود. لابد کسانی که این کار را سفارش دادند (هرگز نامی از روبیده نمیبرد) از این نفعی بردهاند...
با این حال، هیچگاه شکایتی نمیکرد.
فقط میگفت:
– اگر اینطور کار میکنم، فقط برای این است که بچههایم بتوانند شغل دیگری داشته باشند.
مولو دو پسر و سه دختر داشت. فرزند بزرگش، پسری تنومند و شانزدهساله، شاگرد آهنگر سرِ چهارراه بود. افکاری پیشرو داشت و با اهالی روستا دم خور نمیشد. هر وقت روز آزادی داشت، به لیزیو میرفت تا با دوستانش دیدار کند. وقتی از کنارش رد میشدم به زحمت یک سلام خشک و خالی می شنیدم.
مولو می گفت:
— بله، پسر مغروری است. از صحبت با کسانی که میدانند پدرش چهکاره است، احساس ناراحتی میکند. با اینحال، اینطور نیست که به من به چشم تحقیر نگاه کند… ولی خُب، بچهها را همیشه آنطور که میخواهیم نمیشود بار آورد. دست کم، باقیِ بچهها جز شادی برایم نداشتهاند.
مولو با همهٔ آنها در آسیابی قدیمی زندگی میکرد، در پایابِ برکهای که روزگاری آبشارش چرخِ آسیاب را به حرکت درمیآورد. چرخ پرّهدار هنوز بر پهلوی خانه پیدا بود، اما دیر زمانی بود که دیگر کار نمیکرد. خانه تمیز و مرتب بود. زن جوانی کارهای خانه را اداره میکرد. سنوسالش به اندازه ای نبود که بتوان او را مادر بچههای مولو تصور کرد. البته گویا خانم مولوی اصلی هم وجود داشت، ولی کسی نمیدانست کجا؛ سالها بود که رفته بود...
مولو پس از دوندگی و مشکلات فراوان اخیراً موفق به گرفتن طلاق شده بود.
همیشه به من میگفت:
— هیچوقت بختیار نبودم. اما بدترینها در زندگیم، همان است که از آن زن نصیبم شد. ببینید، آقای ژید، او خوب میدانست که چقدر بچههایم را دوست دارم. وقتی رفت، همهشان را با خودش برد. فقط برای اینکه دلم را به درد بیاورد؛ چون خودش هیچ دلبستگی به آنها نداشت. چند ماهی نهچندان دور از اینجا ماند، با جوانکی سبک سر و عیاش که تازه میراثی به او رسیده بود و میتوانست برای بچهها آسایشی فراهم کند که اینجا هرگز نبود. قصد داشتم به قانون پناه ببرم تا دوباره پسشان بگیرم. اما یک شب وقتی از کار بازگشتم، دیدم هر پنج کودک، در خانه چشم انتظار من هستند. لابد آن یکی از دستشان به تنگ آمده بود. بچهها پیاده برگشته بودند، پسر بزرگتر، خواهر کوچکتر را کول گرفته بود. میگفتند که بیرونشان کردهاند. و آقای ژید، در چه وضعیتی بودند! تقریباً هیچ بر تن نداشتند. سرهاشان پر از شپش، لاغر و کثیف… میتوانستم از اندوه، همان اندازه گریه کنم که از شادیِ دیدارشان.
ببینید! این ریشهها را میبینید؟ به گمانم علف دماسبی باشد.
و بستهٔ نمدیشکل را که تازه از یک راهآبه بیرون کشیده بود، به سویم میگرفت. سپس ادامه داد
– آقا میدانید که میخواهم دوباره ازدواج کنم؟
– نه، مولو، هیچکس چیزی به من نگفته بود.
– منتظر بودم طلاقم قطعی شود. بچهها او را خیلی خوب میشناسند؛ مثل یک خواهر بزرگ با آنهاست، مهربان و مرتب…
– خُب، مولو، بی جهت که به من شهردار نمیگویند. هر زمان که بخواهید.
مدتی بعد، برای نخستین بار شال رسمی شهرداریام را بستم تا عقد زوج جدید را برگزار کنم. مراسم درست در سالگرد ازدواج خودم برگزار شد و گذشته از دلبستگیام به مولو، این امر هم احساساتم را بر میانگیخت و آماده بودم اشارهای ظریف به آن بکنم، اما روبیده گفت:
– خصوصاً، مبادا آقا بروند و به خاطرشان نطق کنند. اینها آدمهایی نیستند که ارزشش را داشته باشند. باید سریع عقدشان را خواند و هیچ چیز بهشان نگفت.
ناحیه آنقدر کوچک بود که بهمعنای دقیق ساختمان شهرداری نداشت. بهجای آن، سالن اجتماع یکی از مزرعههای من به این کار اختصاص داده شده بود؛ در کنار جاده، درست نزدیک کلیسای کوچک. کشاورزِ آن مزرعه خود گاهی نقش میزبان را بر عهده می گرفت و هر نشست شورا با یک مهمانی مفصل دنبال می شد که در پایانش همه با چهره های گلگون و تلو تلو خوران از جا برمیخاستند. زنِ کشاورز آشپز فوق العادهای بود.
«پل فور» و «گِئون۱۱» که زمانی مهمانم در لا روک بودند و من به یکی از این بَزمها دعوتشان کردم، بیشک هنوز آن خوراک گوساله با خامه را به یاد دارند… و آن دور های پیاپی از پیمانههای کوچک مشروب را که با رام۱۲، فینشامپاین۱۳ یا کالوادوس۱۴ پر میشدند؛ و پیشتر از همه اینها جام هایی از سایدر۱۵ سنگین و بدون گاز که گیراییاش از سخاوتمند ترین شراب ها بیشتر بود. و ناگهان، یکی از اعضای شورا که بلند میشود، سپس روی زمین میغلتد و از درد وحشتناک معده به خود میپیچد…
بازگردم به موضوع مولو. چون حاضر نبودم بپذیرم که مولو همچنان در کارهایی چنین فرودست بماند، قصد کردم او را به جای شِروم، به عنوان شکاربان منصوب کنم. شروم یک شارلاتانِ تمامعیار بود که سرم کلاه میگذاشت و از شکار خودش و حتی شکارچیان غیر مجاز سود میبرد و با همانها هم بهترین روابط را داشت. این موضوع را با روبیده در میان گذاشتم:
ــ برای شکاربان شدن، باید سوگند رسمی خورده باشند و مولو نمیتواند، به خاطر سابقهٔ کیفریاش.
ــ مولو محکومیت داشته؟
ــ آقا نمیدانستند؟
ــ ولی به چه جرمی محکوم شده؟
ــ آقا اگر میخواهند بدانند، کافیست از خودش بپرسند.
همان شب به سراغ مولو رفتم که نزدیک کورهٔ آهک کار میکرد. ته یک گودال بزرگ بود و با کلنگ و بیل باز هم عمیقترش میکرد. نزدیک لبه رفتم و خم شدم، در حالتی شبیه به هَملت وقتی با گورکن۱۶ گفتوگو می کند.
مولو گفت:
- آه! پس برایتان تعریف کردهاند…
در آغاز کمی دستپاچه شد، و نگاهی همچون سگی وفادار به سویم افکند.
ـ نه، مولو، من هیچ نمیدانم، فقط این که شما محکوم شدهاید. اما به چه دلیل؟
کمی مردد بهنظر میرسید، شانه بالا انداخت، و سپس گفت:
ـ میخواهید آقا، ماجرا را برایتان تعریف کنم؟
(از میان تمام مردم ناحیه من، تنها مولو بود که با من به دوم شخص حرفمی زد و نه مانند سایر روستاییان به سوم شخص.)
گفتم:
- برای همین آمدهام که بشنوم.
اما او بلافاصله داستانش را نگفت. نخست گفت:
– آه! من می بایست سرنوشتی بهتر از این می داشتم... من تحصیلکردهام، آقای ژید.
و این را با چنان لحنی گفت که اشک به چشمانم آورد.
- چه میشود گفت! آن ماجرای لعنتی همیشه مانع پیشرفتم شد. امیدوار بودم در اورِن، همانجایی که پیش از آمدن به اینجا زندگی میکردم، مباشر بشوم. بله، مباشر! موقعیت خوبی بود. مِلک بزرگ و معتبری بود که برای رسیدگی به آن به یک مدیر نیاز داشتند. رفتم و خودم را به عمارت اربابی معرفی کردم که بانویی در آن زندگی میکرد. شاید شما ایشان را بشناسید... (و نامی به من گفت که برای نخستین بار میشنیدم)
طبعاً، کاغذهایم را به او نشان دادم؛ توصیهنامه های بسیار خوبی از کارفرمایانم داشتم. بانو گفت که از من خوشش آمده است. کار تقریباً تمام بود و فقط مانده بود که دوباره برگردم. اگر بدانید چقدر خوشحال بودم… اما وقتی در روز مقرر برگشتم، بانو نتوانست مرا بپذیرد. معلوم بود که دربارهام تحقیق کرده اند، بله دیگر!... میبینید آقای ژید، با داشتن سوءسابقه نمیتوان به چیزی امید بست. از آن وقت به بعد دیگر تلاشی نکردم. آمدم اینجا. حالا خودتان کارم را میبینید. آه! همهٔ اینها را برای شکایت نمیگویم. اما… برای بچههایم چیز دیگری میخواهم.
دوباره مشغول بیل زدن شد، سرش را پایین انداخت و به نظر میرسید میخواهد اشکهایش را پنهان کند.پرسیدم:
- خُب، مولو، نمیخواهید به من بگویید به چه دلیل محکوم شدید؟
گفت:
- اوه، آقای ژید، اینطور فکر نکنید. درست است که دوست ندارم در اینباره حرف بزنم. اما برای شما، میتوانم ماجرا را تعریف کنم. آن موقع هنوز جوان بودم. تازه از سربازی برگشته بودم. خانوادهام پولی نداشتند و باید خرج زندگیام را درمیآوردم. با برادر بزرگترم همراه شدم تا برای شرکت راهآهن «اوئست» بهعنوان کارگر خاکبردار کار کنم. ما را با چند نفر دیگر برای بازسازی یک شیب خاکی در مسیر راهآهن پاریس به لو آور۱۷ که ریزش کرده بود به کار گرفتند. در واقع، بیشتر از یک شیب، یک تپهی بزرگ بود، با علفها و بوتهها… همهٔ این ها در فصل شکار اتفاق میافتاد. صدای شلیک تفنگ شنیده میشد و شکارچیها نمی بایست خیلی دور می بودند. اما زمینِ کنار خطآهن متعلق به شرکت بود. میدانید آقا، در تمام طول زمین سیمهای خاردار کشیدهاند برای اینکه مانع عبور شوند. پس وقتی دیدیم یک خرگوش به این سو میآید، با خود گفتیم که او هم این را میداند و آمده که در امان بماند. اما شکارچیانی که تعقیبش میکردند، باز هم او را زدند. و بعد از آن، از روی سیمهای فلزی گذشتند تا بیایند و لاشهاش را بردارند.
ما، البته، چیزی نمیگفتیم. اما درست همانسویِ شیبِ روبهرو، دو ژاندارم بودند که دواندوان بهدنبالشان رفتند تا برایشان گزارش تخلف بنویسند. خُب چه می شود گفت؟ داشتند وظیفهشان را انجام می دادند…
شکارچیها شروع کردند به دعوا کردن، و چون دیگر با خرگوششان از تپه دور شده بودند، ژاندارمها را به چالش کشیدند که اگر می توانند ثابت کنند خرگوش را در محدودهٔ خطآهن زدهاند.
ژاندارمها هم که میدانستند ما همهچیز را دیدهایم، من و برادرم و سه نفر دیگر را بهعنوان شاهد احضار کردند. ماجرا بالا گرفت، چون آن آقایان به ژاندارمها پرخاش کرده و از پرداخت جریمه سر باز زده بودند. این شد که کار به دادگاه کشید که میتوانست برایشان بد تمام شود. اما از میان آن چهار شکارچی، یکی پسر یک نمایندهٔ مجلس بود و دیگری برادرزادهٔ یکی از اعضای خود شرکت راه آهن.
آن وقت شاهدها ترسیدند. شاید چیزکی هم گرفتند تا چیزی نگویند؛ چیزی که من قبول نکردم... البته نمیتوانم با قطعیت بگویم... اما آنچه میدانم این است که وقتی پای شهادت به میان آمد، همهشان کنار کشیدند. گفتند که هیچ ندیدهاند. من اما نمیتوانستم بگویم چیزی ندیدهام، وقتی که خرگوش آمد و درست جلوی پایم جان داد.
- خُب؟
ـ خُب دیگر، شکارچیها را تبرئه کردند.
ـ اما، مولو، این به من نمیگوید چرا شما محکوم شدید، شما که هیچ کاری نکرده بودید...
ـ «معلوم است! به جرم شهادت دروغ. وقتی تنها یک نفر حقیقت را میگوید، همان میشود دروغگو.
آنقدر شگفتزده شده بودم که نتوانستم چیزی بگویم.
مولو چند ضربه با کلنگ زد، بعد گفت:
- خُب، میدانید آقای ژید، آنچه در تمام این ماجرا بیش از هر چیز مرا به رنج آورد، این بود که برادرم تنهایم گذاشت. او همهچیز را مثل من دیده بود. باید خوب میفهمید که با انکارِ همهچیز، مثل آن دیگران، باعث میشود مرا محکوم کنند.
مولو این جملههای آخر را با لحنی تأثّرانگیز ــ که در او معمول نبود ــ گفت؛ اما صدایش تقریباً بلافاصله فرو نشست و با نوعی ملایمتِ تسلیمآمیز افزود:
- شاهدِ دروغین!... درک می کنم که برای یک شکاربان یا یک مباشر، چیز دیگری را ترجیح میدهند. چه میشود کرد؟
خشم عظیمی، همچون هالهٔ معنوی یک وظیفه اخلاقی، سراسر وجودم را فرا گرفت.
– اما، مولو، این هولناک است. باید… باید بتوان…
– هیچ کاری نمیشود کرد، آقای ژید. باور کنید. همان موقع، برایم سخت بود که بپذیرم. سخت است، میفهمید؟ که برای کارِ نکردهای محکوم شوی… اما من پشتیبانی نداشتم. مجبور شدم سر فرود بیاورم. پرونده مختومه شده بود. محکومیتم را گذراندم؛ دو سال زندان. بعد، به اینجا کوچ کردم. حالا دیگر به آن فکر نمیکنم. سعی میکنم دیگر به آن فکر نکنم.
و دوباره شروع به کلنگ زدن کرد.
با دلی سنگین، از او جدا شدم. در سنی بودم که بیعدالتی مایهٔ آزردگیِ تحملناپذیری میشود. (آه! از این جهت چندان پیر نشدهام). نه میخواستم و نه میتوانستم با محکومیت مولو کنار بیایم. نزدیکِ پایانِ تعطیلات، دوباره او را دیدم.
به او گفتم
- بهزودی به پاریس برمیگردم، و …
- هیچ کاری نکنید، آقا. باور کنید، همهاش بیفایده است.
اما همین که به شهر بازگشتم، در میان آشنایان جُستم تا ببینم چه کسی میتواند مشاور خوبی باشد، و مرا در جریانِ روند لازم برای اعادهٔ حیثیتِ مولو بگذارد. میدانستم همکلاسیام لئون بلوم، که آن زمان مشاور تازه کاری در شورای دولت بود، در امور حقوقی تبحر بسیار دارد. به همین دلیل نزد او رفتم تا با او مشورت کنم.
در عین شگفتی سادهدلانه ام، او توضیح داد که درخواست عفو تنها در صورتی ممکن است که محاکمه بهطور کامل مورد بازبینی قرار گیرد. چه ماجرایی! باید شاهدان نخستین را دوباره پیدا کرد؛ آنان را از نو احضار نمود؛ آن تبرئهشدگان را حاضر ساخت — کسانی که اکنون به افراد مهمی بدل شدهاند — و حال آنکه تبرئهٔ مولو، محکومیت عطف بهگذشتهٔ آنان را در پی میآورد... بهتر بود که از این کار صرفنظر کنم.
در این بین، من لا روک را فروخته بودم؛ بخشی از مزرعه را به شارل مِرووِل، نویسندهٔ نامدار کتاب «پاکدامن و پژمرده» و سپس بقیه را به آقای «م.م.» که دیری نگذشت آن را به کنت هِلی دُوآسل فروخت. دیگر چیزی مرا به آن ناحیه فرا نمیخواند جز دوستی دیرینهام با همسایهٔ پیشینم در روستا. حدود ده یا پانزده سال پس از فروش، در دیداری که از او داشتم، دوباره روبیده را دیدم که همچنان در همان حوالی زندگی میکرد و خانهای را که روبهروی آهنگری و در کنار جاده بود، از مرووِل بازخریده بود.
در طول گفتوگویی بیمزه و پایانناپذیر (چراکه گذر عمر او را کم حرف تر نکرده بود)، از من پرسید:
– آقا شاید هنوز مولو را به خاطر دارند؟
و ادامه داد:
– خُب، او حالا شهردارِ … شده است (که یک دهکدهی کوچکِ همسایه بود).
- و پروندهٔ کیفریاش؟
ـ مشمول مرور زمان شده.
ـ خیلی برایش خوشحالم.
ـ آه! او آدم بدی نبود، با وجود آن قضیهٔ اخلاقیاش.
ـ چه قضیهٔ اخلاقیای؟
ـ همان محکومیتش، دیگر!
ـ چه میگویید؟ مولو بهخاطر شهادتِ دروغ محکوم شده بود. آن هم ناعادلانه.
و روبیده با لحن تمسخر آمیزی پاسخ داد:
ـ البته! به جرمِ تجاوز به یک دختر بچه… راستش آن وقت ها کسی جرأت نمیکرد این را به آقا بگوید.
یادداشتها
- ۱.ژان شلومبرژه، نویسنده و منتقد ادبی فرانسوی، از بنیانگذاران مجله ادبی La Nouvelle Revue Française و از دوستان نزدیک آندره ژید بود. او را نباید با ژان-میشل شلومبرژه، طراح مشهور جواهرات برند تیفانی، اشتباه گرفت (توضیح مترجم). ↩
- ۲.آندره ژید در دههٔ ۱۹۳۰ مدتی گرایشهایی چپگرایانه داشت، اما هیچگاه عضو رسمی حزب کمونیست نشد. در سال ۱۹۳۶ به دعوت اتحادیه نویسندگان شوروی به روسیه سفر کرد. آنچه از سرکوب، سانسور و تبلیغات دروغین دید، او را دچار انزجار کرد. نتیجهٔ این تجربه را در کتاب «بازگشت از شوروی» نوشت که واکنشهایی تند برانگیخت و باعث شد برخی از دوستان چپگرایش را از دست بدهد. با این حال، ژید بر استقلال اندیشه و صداقت اخلاقی پای فشرد (توضیح مترجم). ↩
- ۳.بوکاژ (bocage) به چشماندازی روستایی اطلاق میشود که از تپههای سبز، درختان، پرچینها و قطعات کوچک زمینهای کشاورزی تشکیل شده است. در گویش برخی نواحی ایران—مانند خراسان جنوبی—برای اشاره به زمینهای زراعی و باغی پیرامون روستاها، واژههایی چون «کشمان» یا «کشمو» بهکار میرود که به این واژه نزدیک است (توضیح مترجم). ↩
- ۴.شهر کوچکی در ناحیه کالوادوس (توضیح مترجم). ↩
- ۵.مادلن، دختر عمو و همسر رسمی آندره ژید، شخصیتی محوری در زندگی عاطفی او بود؛ اما ازدواجشان هیچگاه تحقق جسمی نیافت. ژید، که گرایش جنسی متفاوتی داشت، در آثار زندگینامهایاش از جمله کویر و اگر دانه نمیرد، از رابطه پُرتعارض خود با مادلن سخن گفته است؛ رابطهای سرشار از احترام و ستایش، اما فاقد نزدیکی فیزیکی. این گسست درونی، در بسیاری از نوشتههایش پژواک دارد (توضیح مترجم). ↩
- ۶.شهری در نرماندی و نمی بایست با کَن در جنوب فرانسه که جشنواره مشهور سینمایی کن در آن برگزار می شود، اشتباه شود (توضیح مترجم). ↩
- ۷.نوع بسیار شدیدی از علائم ترک الکل است که معمولاً بعد از قطع مصرف الکل ظاهر میشود و با اختلال هوشیاری، توهم و لرزش همراه است (توضیح مترجم). ↩
- ۸.ارنست کنیاک و همسرش ماری‑لوئیز، مؤسسان فروشگاه مشهور «لا سامریتن» در پاریس، که خود فرزندی نداشتند، با تأسیس یک بنیاد خیریه برای خانوادههای پرجمعیت فرانسوی حمایت های مالی فراهم می کردند (توضیح مترجم). ↩
- ۹.طبقه رعیت در روسیه تزاری که عموماً روی زمین های متعلق به ارباب کار می کردند (توضیح مترجم). ↩
- ۱۰.عبارت Homme de peine در بافتهای روزمره یا ادبی به کسی گفته میشود که کارهای سخت، طاقتفرسا یا فرودست انجام میدهد در اینجا به عنوان معادل واژه «کارِ گِل» را از استاد سخن سعدی استفاده کرده ام (توضیح مترجم). ↩
- ۱۱.گهئون تازه نگارش نان را به پایان رسانده بود؛ پل فور، لوئی یازدهم را؛و من، شائول خودم را؛ و ما گرد هم آمده بودیم تا آنها را برای یکدیگر بخوانیم (توضیح نویسنده). ↩
- ۱۲.عرق نیشکر (توضیح مترجم). ↩
- ۱۳.فینشَمپاین (Fine Champagne) – گونهای براندی فرانسوی از منطقهٔ کونیاک، که از ترکیب عرقگیری دو ناحیهٔ مرغوب Grande Champagne و Petite Champagne به دست میآید. با شَمپاین نوشیدنی گازدار متفاوت است. ↩
- ۱۴.کَلوادوس (Calvados) – براندی سیب (یا گاهی سیب و گلابی) که در منطقهٔ نورماندی فرانسه تولید میشود و طعمی میوهای دارد. ↩
- ۱۵.شراب سیب – در متن به نوعی از شراب سیب سنتی و روستایی، اشاره شده که اغلب الکل بالاتری از سایدرهای معمول دارد (توضیح مترجم). ↩
- ۱۶.اشاره به صحنهٔ پنجم از پردهٔ پنجم نمایش هملت اثر شکسپیر است، جایی که هملت با گورکنی که مشغول کندن قبر است وارد گفتوگو میشود (توضیح مترجم). ↩
- ۱۷.لو آور (Le Havre) بندری بزرگ در ساحل نرماندی فرانسه، بر کرانهٔ کانال مانش (توضیح مترجم). ↩