فصل چهارم
روز ۲۷ سپتامبر
دو دوست آمدند تا صبحانه را با من بخورند. یکی بلژیکی بود، معدنکاری از بوریناژ که برای تحقیق در دپارتمانهای شمالی فرانسه مأمور شده بود؛ قرار بود همان شب راه بیفتد و میخواست دربارهٔ چند نکته با من مشورت کند. دیگری، همسفرم در کنگو.
– به آنها گفتم: این جمعه، بیستوهفتم، از این جهت خاص است که باید گزارش دقیقی از آن بدهم و هرچه را در طول روز ببینم و بشنوم بازگو کنم۱...
– اگر اینطور است، من ولت میکنم و میروم! همسفرم فریاد زد و همان دم در رفت.
رویدادها هم همین کار را کردند. و چون پس از مدتی طولانی کارِ پیگیر، برای آنکه فراغت بیشتری داشته باشم، با بیاحتیاطی تمام آن روز را به خودم مرخصی داده بودم، بیستوچهار ساعت گذشت و هیچ چیز شایان ذکری پیش چشمم نیاورد. پس در سلسلهٔ روزها، بعضی انگار فقط میآیند تا شمار را پُر کنند و بیآنکه حس کنیم ما را به مرگ نزدیکتر سازند. در برابر روز ۲۷ سپتامبر، به نقاشی میمانم که ناگهان، در میانهٔ گردش، به او بگویند: «همینجا بنشین و نقاشی کن»، درست در جایی که هیچ چیز برای نقاشیکردن نباشد. ناچار میشد کوچکترین تیغههای علف و سنگریزههای پیشزمینه را برجسته کند...
پیش از رسیدن آن دو دوست، روزم را با خواندن چند شعر از رونسار۲ آغاز کرده بودم. هرچه مسائل اضطرابآورِ امروز بیشتر ذهنم را اشغال میکنند، برایم مهمتر میشود که هر صبح و شام آن را در حمامی از تأملِ کاملاً نابهنگام بشویم. سخت نیاز دارم حسِ دوام را در خود حفظ کنم؛ یعنی نیاز دارم احساس کنم در میان امور انسانی چیزهایی هست که از گزند و فرسودگی در امان میمانند؛ آثاری که دگرگونیهای روزگار بر آنها کارگر نیست. آنچه میخواندم از هر چیز دیگری کمتر به زمانهٔ حاضر تعلق داشت. اینها فقط ابیاتی بسیار زیبا بودند که هیچ مقصودی جز این نداشتند که دل و ذهنم را از نوعی شادیِ زنده و بسیار نیروبخش پُر کنند. و هنگام خواندنشان با خود میاندیشیدم که شاید در کنگرهٔ نویسندگان به اندازهٔ کافی بر این نقش ادبیات تأکید نشده بود: پیوستگی را ممکن سازد. هرقدر روزگار رونسار از من دور بنماید و هرقدر نسبت به مسائلی که ذهن مردمان آن عصر را مشغول میکرد بیتفاوت باشم، عاطفهای که این قصاید را جان میدهد، چون فرازمانی است، برای من یکسره حاضر میماند؛ همان دم با آن پیوند میبندم و از آنِ خود میکنم. و از این اندیشه آرامش و شادی مییابم که آیندگان نیز در همین خوراک همان طعم را خواهند یافت.
این تأملات هیچ ربطی به ۲۷ سپتامبر ندارند. اگر اینجا از آنها میگویم، فقط از آن روست که همان صبح چنین میاندیشیدم و چیز دیگری برای گفتن ندارم.
روز پیش به پاریس برگشته بودم و چون هنوز کسی نمیدانست در پاریسم، بیم مزاحمت نداشتم و توانستم با دوستم آسوده گفتوگو کنم، بعد چند نامه بنویسم و مثل هر روز غر بزنم که نامهنگاری چه وظیفهٔ وقتخواری شده است. سپس تصحیح چند نمونهٔ چاپی را به پایان رساندم و بیدرنگ آنها را به نوول روو فرانسز بازگرداندم.
همیشه نوشتهای چاپی با خودم میبرم، چون دوست دارم هنگام راهرفتن بخوانم. چنین خواندنی پردهای نامادی است که میان خود و زندگی میکشیم؛ پردهای شکننده که پیوسته دریده میشود، زیرا، با این همه، در جنبوجوش خیابان شریکیم؛ اما از ناهمخوانیِ واقعیت و خیال لذتی خاص حاصل میشود. آه! حاضرم بپذیرم که این عادت با خودِ اصول اخلاقم در تعارض است؛ اما اخلاق من، خوشبختانه، ناسازگاری را نیز در بر میگیرد. پس دو شمارهٔ آخر ادبیات بینالملل را که تازه دریافت کرده بودم با خود برداشته بودم؛ مشتاق بودم در آنها داستانی از والدو فرانک و مقالهٔ میرسکی دربارهٔ ناقوسهای بازل بخوانم. و تصادفاً در اندیشههایی با صدای بلند، اثر آ. لاینر، چشمم به نام خودم افتاد؛ آن نوشته را همان دم با لذتی بسیار خواندم و از این همدلیِ دوردست و نامنتظر تسلایی بزرگ یافتم.
در دفتر مجله با کسی روبهرو شدم که از پشتپردهٔ سیاست بسیار خوب خبر داشت و مدتی طولانی با او گفتوگو کردم؛ البته با علاقهای بسیار، اما بیآنکه سود چندانی ببرم؛ زیرا در گفتوگوهایی از این دست، وقتی حس میکنم موضوع از حوزهٔ صلاحیتم بیرون میرود، نگرانی شدیدم از اینکه مبادا ابله به نظر برسم، همان دم واقعاً ابلهام میکند.
ناهار را تنها خوردم؛ سپس، چون کاری نداشتم، به سینما رفتم. همیشه مشتاق سینما هستم، بهویژه پس از اقامتی طولانی در روستا. فیلمی استعماریِ انگلیسی دیدم، لبریز از نامعقولی و حماقت، که در آن سفیدپوستان طبعاً خود را قهرمانان شجاعت و بزرگواری و شرافت جا میزدند؛ و سیاهپوستان تا جایی که از دستشان برمیآمد دستورهای کارگردان را اجرا میکردند تا وحشیگریشان هرچه برجستهتر شود. البته نه همهشان: گروهی هم بودند که، مطیع اقتدار انگلیس و به احساسات شریف گرویده، واقعاً شایستگی آن را نشان میدادند که تبعهٔ بریتانیا شوند.
بعد فیلم دیگری هم بود (راستش در سینمای کناری؛ همین که فیلم استعماری تمام شد به آنجا رفتم؛ دیگر افتاده بودم روی دور!)؛ این یکی فرانسوی بود، خوب هم بازی شده بود و کسالتآور نبود. این فیلم، مانند بسیاری دیگر از تولیدات فرانسوی، دریغا، سقوطی را به تصویر میکشید. مردکِ کودن و رقتانگیزی که عشق عظیم پدرانهاش میکوشید، با همهٔ این احوال، او را دوستداشتنی جلوه دهد، بهازای پول به بدترین خوشخدمتیها و آلودهترین سازشها تن میداد؛ اما این کثافتکاریها جلوهای والا مییافت، چون آنها را به عشق چشمان سیاهِ زیبای دخترش مرتکب میشد؛ و بدینسان عشق پدرانه به همان اندازه نفرتانگیز میشد که عشقی به شیوهٔ دِگریو۳. اغراق میکنم، بله، میدانم؛ اما نه چندان. و آنچه بسیار بیش از میانمایگی آزارم میدهد، نوعی رغبت به زبونی و هنرِ عذر تراشیدن برای آن به نام عشق است. اگر عشقِ تعالیبخش را اینهمه دوست نمیداشتم، از هر عشقی که آدمی را خوار میکند اینهمه برنمیآشفتم. و همین عشقِ اخیر است که ادبیات و سینمای ما، بیش از آنچه باید، با رغبت به تصویر میکشند. در سهچهارم رمانها و فیلمهایی که پیش رویمان میگذارند، انگار زن مأموریتی جز کشاندن مرد به فاجعه ندارد.
با این همه، فیلم سرگرمکننده و، چنانکه گفتم، خوب بازی شده بود. کثرت عناصری که در فیلم درهم میآمیزند، رسیدنِ آن به شأنِ اثر هنری را چنین دشوار میکند؛ اما همین نیز سبب میشود در سینما انبوهی از آثار میانمایه را تحمل کنیم که همتای ادبیشان را هرگز نمیپذیریم.
بعد دیدم (و آیا جرئت میکنم اعتراف کنم که این بار در سالن سومی بود که فقط اخبار مصور نشان میداد؟) یک تشییعجنازهٔ رسمی، راهپیماییها، رژهها، مسابقات اسبدوانی و اتومبیلرانی، و برای سومین بار (چون گویا تماشاگران خوششان آمده بود و دو سالن دیگر نیز همین حماقت را نشان میدادند): مسابقهٔ آهستهروی... سیر و منگ بیرون آمدم. پس از مدتی طولانی کار در روستا، این زیادهروی در چشم خودم اندک عذری داشت. اینکه در چشم دیگران چه مینمود، برایم مهم نیست. اما با این همه، وقتی قرار است یک روز از زندگیام را به مردم عرضه کنم، خوشم نمیآید که آن روز چندان مایهٔ آبرویم نباشد.
– دست خودت بود که بهتر پُرش کنی.
آری؛ همین را با خود تکرار میکردم، وقتی شب رسید و از همهٔ آنچه همین حالا گفتم حالتی از تهوع به من دست داد. دودل بودم که شاید بهتر باشد بهجایش از روز ۲۶ بگویم، روزی که از کارهایی خوشایند و سودمند پُر شده بود؛ یا از روز بعد، که بنا داشتم در واکنش به این روز یکسره به کار اختصاصش دهم... اما از تقلب بدم میآید و در راه بازگشت به خانه به خود میگفتم: باید خودِ پوچیِ یک روز فراغت را نقاشی کنم؛ یک روز تلفشده را. با این همه، دیگر روزهای چندانی برای زیستن پیش رو ندارم. پس کوشیدم پیش از آنکه روز ۲۷ را ببندم، دستکم چند تأمل والا از خودم بیرون بکشم... چیزی نصیبم نشد جز مشتی چرند. با این حال هنوز دیر نشده بود. توانستم یک ساعت دیگر به بازبینی ترجمهٔ رمانی از یف لاست بدهم. بعد ابیاتی از رونسار را که صبح شروع به حفظکردنشان کرده بودم دوباره مرور کردم و اثر تسکینبخششان را از نو احساس کردم. سپس صفحهٔ آن روز را ورق زدم؛ صفحهای که، اگر تعهدم به پُرکردنش نبود، در دفتر روزانهام سفید میماند.
یادداشتها
- ۱.به ابتکار ماکسیم گورکی بود که در ۲۷ سپتامبر گذشته، نویسندگان در همهٔ کشورهای جهان بسیج شدند تا روز خود را وصف کنند، رویدادی از آن روز را، که از پیش و بهتصادف برگزیده شده بود، ثبت کنند و به هر شکلی سهم خود را در اثر جمعیای ادا کنند که «یک روز از سراسر جهان» نام خواهد گرفت. ↩
- ۲.پیر دو رونسار (۱۵۲۴–۱۵۸۵)، شاعر برجستهٔ رنسانس فرانسه و از چهرههای اصلی گروه «پلئیاد» بود (توضیح مترجم). ↩
- ۳.شوالیه دِگریو، قهرمان رمان «مانون لسکو» (۱۷۳۱) اثر آبه پرِوو است؛ عشقش به مانون او را به سقوط و تباهی میکشاند (توضیح مترجم). ↩