فصل سوم
مادرم
قسمت اول
وقتی تحصیلات مقدماتیام را به پایان رساندم، مادرم صلاح دید مرا به «محافل اجتماعی» وارد کند. اما خودش، که از روآن به پاریس کوچانده شده بود، جز چند خویشاوند نهچندان دور و همسرانِ چند تن از همکاران پدرم در دانشکدهٔ حقوق، هرگز نکوشیده بود در آنجا برای خود آشنایانی پیدا کند. وانگهی، دنیایی که گمان میرفت باید برای من جاذبهای داشته باشد، دنیای اهل ادب و هنر، «دنیایِ خودِ او» نبود و در آن احساس بیگانگی میکرد.
دیگر به یاد ندارم آن روز مرا به کدام محفل برده بود. احتمالاً مجلسِ خویشاوندمان، سوسین، بود، در عمارتش در خیابان آتن، همانجا که هفتهای دوبار، درسهای رقص ملالآوری میگرفتم.
روز پذیرایی۱ بود. معارفه پشتِ معارفه صورت میگرفت و گفتوگوها نیز کمابیش همان بود که در همهٔ محافل اینچنینی هست: هیچوپوچ و پر از ظاهرسازی. توجه من اما بیش از سایر بانوان بر مادرم متمرکز بود. بهسختی بازش میشناختم. او که همیشه آنقدر فروتن، محتاط و از بیان نظر خود بیمناک بود، در آن محفل بورژوایی، پر از اطمینان بهنظر میرسید و بی هیچ نیاز به خودنمایی، کاملاً راحت و آسوده مینمود. گویی درست همانگونه که اقتضای موقعیت بود، در نقش خود فرورفته بود و البته بیآنکه برایش اهمیتی قائل باشد، اما با رضایت، در نمایشِ اجتماعیای شرکت میکرد که در آن، جز تظاهرِ پوچ، چیزی عرضه نمیشود. حتی به نظرم رسید که در میان یاوهها و اراجیفِ پیرامون، چند جملهٔ بهویژه سنجیدهٔ او اندکی آشفتگی در جمع میانداخت. گزافهگوییها همان دم بادشان خالی میشد، همچون اشباح شبگردی که با بانگ سحرگاهی خروس ناپدید میشوند. از دیدنش به شگفت آمده بودم و بهمحض آنکه از آن بازارِ خودفروشی۲ گریختیم و باز من و او تنها شدیم، این را به او گفتم.
آن شب شام را با او نخوردم. گمانم با پییر لویی بودم. دستکم یادم هست که پس از بیرون آمدن از خیابان آتن از مادرم جدا شدم. اما تقریباً بلافاصله پس از شام به نزدش بازگشتم. بیتاب بودم که ببینمش. آن روزها در خیابان کومای۳ زندگی میکردیم. پنجرههای آپارتمانمان رو به باغِ انبوهی باز میشد که امروز دیگر نشانی از آن نیست.
مادرم در بالکن ایستاده بود. جامههای مجلسیاش را از تن در آورده بود و من باز او را در همان پوششِ ساده و بیپیرایهٔ روزمرهاش بازیافتم. در فصلی بودیم که نخستین اقاقیاها فضا را معطر میکنند. مادرم دلمشغول بهنظر میرسید. او به آسانی سفره دل نمیگشود و بیتردید همین همنواییِ بهار بود که او را به سخن آورد.
با زحمت بسیار لب به سخن گشود: «حرفی که هنگام بیرون آمدن از خانهٔ سوسین به من زدی، راست بود؟ واقعاً آنطور فکر میکنی؟ من... یعنی… به خوبی سایرین بودم؟»
همین که خواستم اعتراض کنم، اندوهگین ادامه داد: «کاش پدرت فقط یک بار توانسته بود این را به من بگوید... من هیچوقت جرئت نکردم از خودش بپرسم و وقتی با هم بیرون میرفتیم، چقدر نیاز داشتم بدانم آیا...»
لحظهای خاموش ماند. دیدم که میکوشد جلوی اشکهایش را بگیرد. سپس با صدایی آهستهتر که بهزحمت شنیده میشد، ادامه داد:
«... از من راضی بود یا نه.»
گمان میکنم درست همین جملهها بود که ناگهان به من فهماند چه اندازه نگرانی، پرسشهای ناگفته و چشمانتظاری میتواند زیر نقابِ خوشبختی، حتی در همدلترین زندگیِ مشترک (چنانکه زندگیِ پدر و مادرم در چشمِ همه و همینطور در چشمِ پسرشان، چنین مینمود) پنهان مانده باشد.
آنچه مادرم بیهوده انتظار داشت، نه تمجید و ستایشی از جانب پدرم بلکه تنها احساس اطمینانی بود از اینکه توانسته است خود را در خورِ او نشان دهد. از اینکه او را نومید و سرخورده نکرده باشد. اما آنچه پدرم میاندیشید، من نیز، مثل مادرم، نمیتوانستم بدانم. همان شب فهمیدم هر جانی رازی را با خود به خاک میبرد تا برای همیشه در آن پنهان کند.
قسمت دوم
هرچه در مادرم طبیعی بود، دوست میداشتم. اما گاه قیدوبندهای عُرفی و خویی که تربیت بورژوایی در انسان مینشاند، شورهای ذاتیاش را به بند میکشیدند. (البته نه همیشه. یادم هست که هنگام شیوع تیفوس، برغم توصیهٔ همهٔ نزدیکانش، دلیرانه برخلاف رأی آنان رفتار کرد و برای پرستاری از کشاورزانِ بیمارِ لا روک۴ رفت.)
بیگمان، چنین تربیتی در مهارِ غرایز ناپسند بسیار سودمند است، اما شوربختانه، به جوششهای بزرگوارانهٔ دل نیز میتازد و نوعی حسابگری آنها بازمیدارد یا از مسیر منحرف میکند. میخواهم نمونهای از آن بیاورم:
مادرم روزی به من گفت که قصد دارد نسخهای از لیتْره۵ را به آنا شَکْلِتون، دوستِ تنگدستمان که مهرِ فرزندانهای به او داشتم، هدیه کند. شادیام را بیاختیار آشکار کردم اما او افزود:
«آن دورهای که به پدرت هدیه کرده بودم، جلدِ چرمِ مراکشی دارد. فکر کردم برای آنا جلدِ چرمِ ساغری۶ کافی است.»
همان دم چیزی را فهمیدم که تا آن هنگام نمیدانستم: چرم ساغری بسیار ارزانتر بود. شادیم ناگهان از دلم گریخت. مادرم بیگمان متوجه شد، زیرا فوراً افزود:
«او متوجه فرقش نخواهد شد.»
نه، چنین فریبکاریِ خُرد و خِسَّتآمیزی ابداً در طبعش نبود. سرشتِ ذاتی او بخشندگی بود. اما آن نوع همدستی نیز که مرا به آن فرامیخواند آزارم میداد.
هزاران چیزِ بهمراتب مهمتر را از یاد بردهام. اما چرا این چند جملهٔ مادرم چنین ژرف در دلم نقش بست؟ شاید چون احساس میکردم خودم نیز، با وجودِ انزجارِ تندی که در آن لحظه در من برانگیختند، میتوانستم چنان بیندیشم و چنان سخن بگویم. شاید چون همانجا به آن خصلتی آگاه شدم که میدانستم روزی ناچار خواهم بود با آن در خودم بستیزم، و با اندوه از اینکه آن را در مادرم مییافتم، شگفتزده بودم.
همهٔ خصلتهای دیگرِ او، جز این، در هماهنگیِ کامل با سیمای اخلاقیاش بود و شاید درست از همینرو بود که چون این ویژگی را ــ که واقعاً در شأنش نبود ــ در او بازنمیشناختم، آنچنان در خاطرم حک شد. چه هشدارِ روشنی!
چه نیرویی داشت این «پرورش اجتماعی» که گاهی چنین بر طبعِ او چیره میشد! اما مادرم در میان کسانی گرفتارِ همان خصلت ها چنان احاطه شده بود که دیگر نمیتوانست در وجود خود، میان آموخته های بیرونی و آنچه خودجوش و برخاسته از طبیعتش بود، فرق بگذارد. خاصه آنکه او بیش از اندازه کم دل و بی اعتماد به خود بود تا بتواند آن خصوصیات اصیل درونیاش را برتری دهد. همواره نگرانِ دیگران و داوریهایشان بود. همیشه خواهانِ بهتر شدن، امّا «بهتری» که با قواعدِ پذیرفتهشده سازگار باشد. همواره در تلاش برای رسیدن به آن «بهتر»، بیآنکه حتی گمان ببرد ــ و چنان فروتن بود که نمیتوانست دریابد ــ که بهترین ها در او درست همان چیزی بود که با کمترین کوشش از او سر میزد.
یادداشتها
- در فرهنگ بورژوایی فرانسهٔ آن دوران، «روز پذیرایی» روزی معیّن در هفته بود که بانوی خانه در چارچوب آداب اجتماعی زمان، درِ خانهاش را به روی آشنایان و اهل محفل میگشود تا دیدار، گفتوگو و معاشرتی رسمی میان طبقهٔ مرفه برقرار شود. ↩
- «Vanity Fair» نام بازاری تمثیلی در سیر و سلوک زائر، اثر جان بانیان، است که در آن جاه، مال، لذت و دیگر متاعهای فریبندهٔ دنیا عرضه میشود. این تعبیر بعدها عنوان رمان مشهور ویلیام مِیکپیس تَکِری نیز شد که منوچهر بدیعی آن را با عنوان «بازار خودفروشی» به فارسی برگردانده است. در ترجمهٔ متن حاضر نیز همین معادل به کار رفته است (توضیح مترجم). ↩
- خیابان کومای، خیابانی کوتاه در منطقهٔ هفتم پاریس است. آندره ژید از سال ۱۸۸۳ تا ۱۸۹۷ در شمارهٔ ۴ این خیابان زندگی میکرد و پنجرهٔ اتاقش رو به باغی بزرگ باز میشد (توضیح مترجم). ↩
- لا روک، ملکی روستایی در کالوادوسِ نورماندی بود که ژید بخشی از کودکی خود را در آن گذراند (توضیح مترجم). ↩
- میل لیتْره (Émile Littré، ۱۸۰۱–۱۸۸۱)، زبانشناس و فرهنگنویس فرانسوی، مؤلف فرهنگ زبان فرانسه است که در چهار جلد، میان سالهای ۱۸۶۳ تا ۱۸۷۲ منتشر شد. نام «لیتْره» در فرانسه به اختصار برای اشاره به این فرهنگ نیز به کار میرود (توضیح مترجم). ↩
- در فرانسه، «شاگرَن» هم نام نوعی چرمِ دانهدارِ مورد استفاده در صحافی است و هم به معنای «اندوه». ژید با ذکر رفتنِ ناگهانیِ شادی در جملهٔ بعد، این ایهام ظریف را ادامه میدهد (توضیح مترجم). ↩